چهارشنبه ۳۰ آوریل ۲۰۰۸

جنگ در هزار و چهارصد و بيست و شش شمسی - قسمت اول


نويسنده: سبحان رضایی

سکانس اول: بيرونی، خیابان
دخترک با لباس های آبی چروکيده ای که سر تا پايش را پوشانده بود وارد خيابان شد و در زير باران شديدی شروع به دويدن کرد. اسمش آتيه بود، نوه حاج حسن آقای معروف. طول خيابان را طی کرد و به يک ساختمان آجری قديمی رسيد که شايد سال ساختش به حدود 1300 قد می داد و معماری به کار رفته در آن، بيننده را ياد خانه های قرن هیجده لندن می انداخت. زنگ زد، درب باز شد. با عجله خود را به طبقه دوم رساند. جلوی واحدی ايستاد که جنس دربش از چوب گردو بود و بوی رنگ تازه اش فضا را پر کرده بود. درب باز شد و پيرمردی در جلوی آن ظاهر شد. به نظر پنجاه شصت ساله می آمد. روب دوشام قرمزی به تن داشت و پيپ گران قيمتی را بر لب زده بود. دخترک تنها با يک سلام کوتاه و بدون ذکر هرگونه مقدمه ای وارد خانه شد.
سکانس دوم: داخلی، خانه پیرمرد
آتیه مانتو و روسری خيسش را درآورد و با انگشتان باريک و بلندش موهای طلايی خود را مرتب کرد.
آتیه: چقدر هوا سرد شده، مثلاً تازه آذره.... معلوم نيست، زمستان، ديگه چی می خواد بشه
تنها 18 سال داشت. زيبا به نظر می رسيد. چشمان قهوه ای رو به سياهش تمام صورتش را پر کرده بود، ولی با همه جذابيتش، بوی نگرانی می داد. پيرمرد، مثل اينکه تازه حرف های نوه اش را شنيده باشد، گفت، آره .... ديگه جرأت نمی کنم پنجره ها را باز کنم. همش باران و برف می آد.... آسمان رنگ روزهای آفتابی را فراموش کرده.....
دخترک در حالی که سرش را به نشانه تأييد تکان می داد، گفت: "مامان، داره برات يک پليور شيک می بافه" و ادامه داد، "به نظرم که بايد خيلی بهت بياد. راستی، اصلاً اومدم که اين برات بيارم" و از توی کيف مدرسه اش، يک ظرف غذای فلزی درآورد." مامان گفت، امشب کسی نيست برات غذا درست کنه."
پدربزرگ، روب دوشامش را مرتب کرد و با بی توجهی به حرف های دخترک، روی مبل راحتی کنار پنجره نشست و به کاغذی که روی لبه کتابخانه کناری اش بود، خيره شد. دلش می خواست هيچ وقت چنين خبری به دستش نمی رسيد.
آدرس نامه درست بود، اما فرستنده اش ناشناس. تاريخ نامه هم به دو هفته پيش باز می گشت، 8 تير 1426 شمسی. دو ماه پيش از اين پسرش برای جنگی مشابه جنگ دوران کودکی پيرمرد به جبهه رفته بود. دوباره شعارها از سر گرفته شده و بلندگو هوای کودکی او را يادآوری می کرد.... کاغذ تا شده جلوی دستش را دوباره باز کرد و نگاهی ديگر بدان انداخت: «آقای محمودی، پسر شما مورد اصابت گلوله قرار گرفته و هم اکنون به بندر عباس منتقل شده است، هنوز چيزی مشخص نيست، اما به نظر مشکل حادی نمی آيد .....» خودش می دانست وقتی می خواهند خبر تلخی را به کسی بدهند، اين کار را طی چند مرحله به وی می گويند، اما نمی دانست که اين نامه، مرحله اول حساب می آيد يا دوم و يا اصلاً تنها يک خبر زخمی شدن ساده است .... نامه رابست و به اتاق خواب رفت...
ادامه دارد...

0 نظرات: