سه‌شنبه ۳۱ مارس ۲۰۰۹

جنگ در هزار و چهارصد و بيست و شش شمسي – قسمت هفتم





نويسنده: سبحان رضایی






مشتی آب به صورتش زد و سريع آب بازمانده را با آستين آبی رنگش پاک کرد. لبخندی قرض نمود. و سعی کرد هيجانش را در قدم های آهسته اش پنهان کند. دوباره دستش را بر روی دستگيره فلزی خانه اش گذاشت و به پایین فشار داد. قژ قژ درب قديمی خانه بلند شد، اما هيچکس پشت آن نبود. نفس آسوده ای کشيد و دوباره درب را بست...

به دلش امید می داد که شاید در ارسال این خبر اشتباهی رخ داده باشد ...پسرش نباید به این زودی ها می مرد. سی سال زحمت او را نکشيده بود که یک روزه از دستش دهد. ولی، هيچ کس نه خدا، نه سرنوشت، و نه آن سربازان قاتل برای بردن پسرش از او سوالی نکرده بودند... انگار جهان وارونه بر جای، می گردید. و خواسته های یک پدر در آن هيچ اثری نداشت. خطوط نامه را دوباره زیر چشمانش مرور کرد. هنوز باورش نشده بود... دیگر چه کار می توانست بکند؟ تکليف آتيه و نيلوفر چه می شد... او که با اين حقوق ناچيز بازنشستگی قادر به تأمين مايحتاج زندگی آنان نبود... چهره تهران ديگر نقاب گذشته اش را هم نداشت، و بی رحمی جنگ زده اش بيش از پيش شهروندانش را می آزرد. آمار قتل، تجاوز، زد و خوردهای خيابانی... هر روز بيشتر می شد و تعداد مقتولان اقتصادی نيز همگام با تعداد کشته شدگان جنگ افزايش می يافت. چنين بود که هنجارهای اجتماعی سير دگرگونی خود را بسيار سريع طی می کردند و دم انقلاب ارزش ها هر لحظه در سینه شهر با یک بازدم روبرو می شد.
سال ها پيش، همين موضوعات را در دانشگاه درس می خواند و درس می داد. اما امروز، ديگر نقش اين مطالعات بحران متفاوت شده بود. اکنون، خودش، پسر کشته شده اش، عروس و نوه اش در اين گرداب گير افتاده بودند و بدل به سوژه ها و ابژه های این علم نه چندان کهنه شده بودند.....
از طرف ديگر، اصلاً چگونه می توانست چنين خبری را به همسر فرزند و آتيه اش دهد. اگر خبر اين نامه درست نبود، همان بهتر که به ديگران گفته نمی شد و اگر هم درست بود، نگفتنش راحت تر از بيانش بود. چنین بود که او تصميم به مسکوت گذاشتن مرگ پسرش حداقل برای ديگران گرفت.

اين بار، افکارش را زنگ تلفن پاره کرد....
دستش را بر روی گوشی گذاشت. آب دهانش را قورت داد. نفس عمیقی کشيد و گوشی را به سختی برداشت... صدای نيلوفر از پشت گوشی شنيده می شد...

محمودی با صدای نيمه لرزانش جواب داد: سلام.
چند ثانيه ای سکوت بين طرفين حاکم شد.
چيزی شده؟ دوباره قلبت درد گرفته؟ خبر بدی بدستت رسيده؟
نيلوفر در حال قطار کردن نگرانی هايش در قالب سوال بود که ...
نه عزيزم، کمی گلويم درد می کنه... و سعی کرد صدايش را با چند سرفه ای صاف کند... صدای نيلوفر همه آمادگی اش را به هم ريخت...
در حالی که بغض دوباره داشت گلويش را اشغال می کرد، گفت: تو چرا انقدر بد فکر می کنی... آتيه چطوره؟ راحت رسيدين خونه...
خوبه. اومده بود اونجا، ولی هر چی در زده بود، درب را باز نکرده بودید. نگران شدم. فکر کردم چيزی شده...
نه عزیزم. دستشويی بودم. تا اومدم درب را باز کنم. آتيه در رفت. خیالت راحت. پيرمرد بمی آفت نداره... مشکلی پيش اومده؟
نيلوفر: می خواستم بگم شام بياين پيش ما... خوشحال می شم ببينمتون...
محمودی: نه ممنون، يکم خستم، ترجيح می دهم که کمی استراحت کنم. عوضش، فردا شما، شام بياين اينجا...
هر طوری راحتيد...
.....



گوشی را گذاشت، دستی به موهای سفيدش کشيد و سرش را به ميان دو دستش گرفت... دلش نمی خواست به هيچ چيز فکر کند، درد سرتاسر وجودش را گرفته بود. اشک امانش نمی داد. ای کاش حداقل مریم پیشش بود. نه همان بهتر که رفت و این روز را ندید.
به سراغ آرشيو نوشته هايش رفت. هميشه وقتی دلش می گرفت از ميان آنها فال می گرفت و ورقی را می خواند... این بار، برگی برآمد که تاريخش به 2 فروردین 1385، يعنی 41 سال پيش، باز می گشت که عنوان خلاقیت را بر خود داشت...

و خدا طبيعت را بر اساس تکرار ساخت، تا دريا، موج هايش را، جنگل، برگ هايش را، انسان، کودکانش را و اجسام ذراتشان را تکرار کنند و در همان زمان، خلاقيت را از درگاه خود بيرون راند. تنها اين صفحات سفيد است که تکرار می گردند. و جهش های آن، تنها ورود به صفحات سفید ديگر است. حتی نامعمول ترین لحظات آدميان که تحت عنوان عشق بيان می شود، نيز قصه ای اين چنين دارد، چنانکه خود بدل به ثباتی مرگ آور می شود..... و همين امر، ماهيت دروغينش را آشکار می سازد، که سوار بر قطاری است که به نيستی اش می انجامد...

به خاطر آورد که اين نوشته ها را بر روی سنگی در کنار دریا، بر روی کاغذ آورده بود... دستش را بر نرمی کاغذ کشيد و آهی قرض کرد...
اين نوشته به آغاز آشنايی اش با مريم بازمی گشت. آن روزها ميان دو سنگ گير کرده بود. ماندن با مريم برايش حکم ايست کامل را داشت، که در مقابل خوی لجام گسيخته و بی و سر پايش قرار می گرفت. دلش پيش اولی بود و سرش در فکر دومی، ايمانش نيز همينطور. اما نمی دانست که چرا همنشينی با اين دختر همواره موجب رنگ باختگی همه چيزش، عشق، ايمان، و احساسش می گشت. شايد اين تنها هوسی کوتاه و مقدمه ای بر ثباتی مرگ آور بود... شاید این طعم گس زندگی عادی بود... و شاید گرفتاری یک نیمه عشق پنهانی...آشنايی شان عجيب به نظرش می رسيد... یک مرد پرهياهو در مقابل سکوتی آرامش بخش...
پيش از اين، تصور چنين ديداری هم برايش ممکن نبود. اما واقعيت، مسير سرنوشت را هم می پيمود. نمی دانست، نمی دانست که چگونه از اين برزخ هستی شناسانه فرار کند...

سه‌شنبه ۳ مارس ۲۰۰۹

انتشار يک مقاله جدید از مؤلف: نظام جنسيت در گفتمان حديثی تشیع


مقدمه:
دنيای سکسواليته، دنيای نشانه هاست. نشانه هايی که دال ها و مدلول هايش در يک بستر بيوفرهنگی ساخته و پرداخته می شوند. به بيان ديگر نرها و ماده های انسانی با اتکاء به زمينه بيولوژيک و ژنتيکی خود، در فضای فرهنگی تنفس می کنند که عوامل آن، تعريف ساز دال ها و مدلول های جنسی هستند. نظام جنسيت از شناخت تا مرگ، همواره به تبيين و تعريف زنانگی و مردانگی و ارتباط ميان آن دو می پردازد و جامعه را بر مبنای اين سه گانه بنا می کند. اين فرآيند ساخت همواره شامل دوری است که هيچ نقطه آغازی بر آن متصور نيست: زن و مرد فهم می شوند، انتظارات شکل می گيرد، اين دو جنس، ارتباطی ديالکتيک گونه را برقرار می نمايند، دال های بيو فرهنگی نظام جنسيت شکل داده می شوند و اذهان نرها و ماده ها با "مشاهده" دال ها به سوی مدلول هايی حرکت می کنند که کاملاً در ميانه زيست ـ فرهنگ صورت يافته اند و...
به زبان ديگر، ويژگی های بدنی و خوی مرد يادآور نمونه ای از طيف استروتايپ مردانگی جامعه است که زن را می آرامد. و از طرف ديگر سيمای زيبا و اندام ويژه زن در کنار آرايش بدنی و پوششی او، خاطره ساز نمونه ای از طيف الگوی مرجع زنانگی جامعه است که مرد را می فريبد و بدين ترتيب يک کامجويی بيوفرهنگی ميان آن دو شکل می گيرد.
در اين ميان، رسانه ها و نهادهای فرهنگ آفرين با اتکاء به نهادهای اجتماعی، از جمله عواملی هستند که آن طيف الگوی مرجع و "فضای فهم مدلولی" آن را ايجاد می نمايند. در همين راستا، اديان نيز با تکيه بر رسانه هايی چون کتب مقدس و سيستم توسعه نهادينه خود، هم بر شکل گيری دال های جنسی مؤثرند و هم مدلول های آن را صورت می دهند. بر چنين اساسی است که نگارنده نيز در اين مقاله به بررسی شيوه ها و استراتژی هايی پرداخته که آيين منظور يعنی شيعه دوازده امامی برای خلق و نگهداشت نظام جنسيت مطلوب خود در کتب و گزاره های مقدس خويش بکار برده است.
شيعه دوازده امامی، آيينی است که پس از وفات پيغمبر و دخترش توسط دوازده نفر از مقدسين در طی يازده نسل امتداد يافته است. در حقيقت اگر گستره زمانی گزاره های مقدس اهل سنت به دوران زندگی پيامبر (و صحابه اش ) منحصر است، طيف تقدس شيعه پس از وفات پيغمبر در سال 11 هجری به طور رسمی تا 318 سال بعد (پايان غيبت صغری امام دوازدهم) ادامه پيدا می کند. اين دوره تقدس طولانی و ظهور پی در پی شخصيت ها و روايت های تاريخی و اسطوره ای در اين آيين، دو امر را به خوبی خاطر نشان می سازد، که اولاً شيعه اثنی عشری پتانسيل بسيار بالايی در متون و گزاره های مقدس خويش دارد و ثانياً رهبران شيعی فرصت زمانی وسيعی برای بررسی جوانب گوناگون زندگی مؤمنان، و ارائه راه کارهای ممکن به آنها داشته اند. همين امر سبب شده که ايشان با توجه به اهميت بلامنازع نظام جنسيت در جامعه اسلامی، تأکيد قابل ملاحظه ای را نصيب آن بکنند و ابعاد متفاوتش را مورد تحليل و توصيه قرار دهند.


چکيده مقاله: نظام جنسيت در گفتمان حديثی تشیع

سبحان رضایی ــ دکتر حسام الدين آشنا

اين مقاله به دنبال توصيف و بازنمايی نظام جنسيت (سکسواليته) شيعی است و برای اين منظور از رويکرد ميشل فوکو در کتاب تاريخ جنسيت بهره گرفته و در بستر متون مقدس شيعی بکار برده است. از نظر نويسنده، نظام جنسيت را می توان يک مفهوم دينی تلقی کرد و آن را نظامی گفتمانی دانست که در يک بستر زيست ـ فرهنگ مطرح شده و دارای هر چهار کارکرد مدل آجيل پارسونزی نيز می باشد. برای اين تحليل، قرآن کريم (همراه با تفاسير ائمه معصومين و علماء شيعي) و کتاب النکاح وسايل الشيعه به عنوان مبنای کار تعيين شدند و از ديگر کتب حديثی همچون الکافی، من لايحضره الفقيه، تهذيب الاحکام، علل الشرايع و طب الائمه برای تکميل دامنه نمونه های تحقيق استفاده گرديد. در نهايت نمونه تحقيق بدست آمده عبارت بود از 75 آيه قرآن کريم و 288 حديث شيعی که دارای مضامينی مجزا و غيرتکراری بودند. پس از آن، پژوهشگر به دسته بندی دقيق نمونه های پژوهش بر مبنای موضوعاتی معين پرداخته و بعد به توصيف آنها نشسته است. نتايج اين تحقيق، چنين نشان می دهد: (1) نظام جنسيت شيعه، اهميتی بلامنازع در آيين شيعه دارد، چنانکه تک تک جزئيات اين نظام توسط رهبران و متون مقدس شيعی مورد توصيه و تجويز قرار گرفته است. (2) نگاه مثبت شيعه به روابط جنسی، زمينه آشکاری را در تشويق اين نوع ارتباط غيرکلامی و روش های آن پديد آورده است، که در اين ميان، آيه 223 سوره بقره اهميتی تعيين کننده دارد. (3) در بينش شيعی تولد انسان جزئی از فضای خلقت و نشانه ای از حکمت و قدرت پروردگار است که در کنار آيات ديگری چون شب و روز، خورشيد و ماه، آسمان و دريا و ... قرار می گيرد و فهم دينی آن نيز از چنين همنشينی بر می آيد. (6) مذهب شيعه در متون مقدس خود به تعريف الگوها و مرزهای نظام جنسيت پرداخته و استراتژی های گوناگونی را برای محافظت از هر کدام تعيين نموده است.

کليدواژه ها: نظام جنسيت، شيعه، قرآن، وسايل الشيعه

برای دستیابی به اصل مقاله بر روی لينک زیر کليک نماييد: نظام جنسيت در گفتمان حديثی تشیع

چهارشنبه ۲۵ ژوئن ۲۰۰۸

جنگ در هزار و چهارصد و بيست و شش شمسي – قسمت ششم

با رفتن بچه ها، محمودی نيز آرام آرام از پله ها بالا رفت. در تمام اين مدت، نامه زير دست پيرمرد در جيبش قرار داشت و روی چماله اش نشان از نقش سنگ صبور آن را نشان می داد. اما هنوز هم محمودی نمی توانست آن را باز کند. شايد، جرأتش را نداشت. چرا که باز کردن اين نامه، می توانست زندگی و حيات تنها پسرش را هم از او بگيرد. درست است که هنوز برايش چيزی مشخص نبود. اما ذهن هميشه بدبين او، بدترين اتفاق ممکن را تصور می کرد. اين نامه حتی می توانست، حامل خبر بهبودی علی باشد، و يا آنکه تنها ياد... در تمام اين مدت که از دريافت نامه اول می گذشت، محمودی سعی کرده بود، شدت نگرانی اش را با گفتگو و صحبت با نوه و عروسش برطرف کند. اما آنها مرهم چندان مؤثری نبودند، چراکه چهره خودشان هم مملؤ از اميد و ترس بود.
به پشت درب خانه اش رسيد. همان دسته کليد کذايی را از توی جيبش درآورد و با يکی از کليدهای آن، قفل درب را باز کرد. نامه را از جيبش در آورد و با نگاهی نگران و يأس آور بدان نگريست. پشت اين پاکت چه می توانست باشد.. ديگر تحمل انتظار را نداشت، همراه با درآوردن کفش هايش، پاکت را هم دريد، درب را پشت سرش بست. همانجا نشست و کاغذ تا شده را باز کرد و از ترس، آن را بلند بلند خواند:

جناب آقای محمودی
با سلام
بر ما وظيفه است که از صبر و همت شما در حمايت از ايران اسلامی کمال تشکر و قدردانی را داشته باشيم. فرزند رشيد شما، در جبهه های حق عليه باطل، نقشی حياتی و تعيين کننده را ايفا نمود. او در عمليات های گوناگون، توان فکری و يدی خود را بکار بست تا از خاک های اين وطن دفاع کند. (اين فعل های گذشته، صدای پيرمرد را لرزان می کرد، او بر اين تصور بود، که اين گونه مقدمه چينی، نشانه يک فاجعه بزرگ است) در تاريخ پنجم تيرماه 1426، فرزند رشيد شما از ناحيه سينه مورد اصابت گلوله قرار گرفت ولی با تلاش های تيم متخصص پزشکی تا ديروز (4 تيرماه) به حيات ادامه داد، که متأسفانه اين جريان با يک تشنج پيش بينی نشده مواجه گشت و فرزند شما...

نامه از دستان پيرمرد به زمين افتاد. اشک تمام صورت و صدای هق هقش، تمام خانه را پر کرده بود. مرگ پاسخی بود به سی سال تلاش او در پرورش فرزندش و جنگ سرنوشتی بود بر جامعه فرسوده اش. چه چيزی از اين تلخ تر ممکن بود. چگونه می توانست اين خبر را به عروس و نوه اش اطلاع دهد و آن همه اميد را به يخی يأس آور بدل نمايد. ديگر نمی توانست تحمل کند. معده اش به هم ريخته بود. نامه را به گوشه ای پرت کرد و به دستشويی رفت...
روبروی آينه ايستاده بود. فکر می کرد بعد از اين سی و پنج سال زندگی با اين کودک، چگونه می تواند دوباره تنها بزيد. باز هم مانند جوانی اش تنها و بی کس گشته بود. ظرف دهه گذشته تمام اعضای درجه اول زندگی او، پدرش، مادرش، همسرش و اکنون پسرش را سرنوشت ربوده و حال تنها يک پير خسته از آن قافله بر جای مانده بود. ديگر چه می توانست بگويد.
شير آب را باز کرد، صدای آب با صدای هق هق گريه اش همراهی می کرد و او را دلداری می داد. خودش به جهنم، با زن و بچه علی چه می توانست بکند. اصلاً چگونه می توانست چنين خبری را بدان ها بدهد.
ناگهان زنگ درب به صدا درآمد. که می توانست باشد؟ در اين بدترين لحظه زندگی يک پدر، کدام مزاحمی وارد شده بود؟ اگر مريم يا نيلوفر بودند، چگونه می توانست ....

سه‌شنبه ۳ ژوئن ۲۰۰۸

جنگ در هزار و چهارصد و بيست و شش شمسي – قسمت پنجم




سکانس هشتم
فردای آن روز، آقای محمودی که برای خريد به سوپر مارکت رفته بود، نيلوفر و آتيه را هم در مغازه ديد و پس از خريد خرت و پرت های مورد نياز، به همراه آن دو به خانه بازگشت. وقتی به جلوی درب سبز رنگ مجتمع رسيد، متوجه شد که پاکت نامه ای در صندوق پستی ساختمان انداخته شده است. به هوای تعارف و احترام، مادر و دختر را زودتر داخل فرستاد و با يک حرکت سريع، نامه را برداشت و در جيب کت سرمه ای اش قرار داد.

سکانس نهم
سپس همگی از پله های پارکينگ پايين رفتند. درب آن را باز کرده و وارد فضای سوت و کور پارکينگ شدند. پيرمرد، عروس و نوه اش را به سمت انباری واحد ساختمانی اش برد و در جلوی آن ايستاد. آنگاه دستش را در جيب شلوارش فرو بُرد و پس از کمی جستجو، يک دسته کليد بزرگ را درآورد. دسته کليدی که شايد صاحب سی کليد بود. سپس، وسايل خريد را بر زمين گذاشت و شروع به عوض کردن کليدها و يافتن کليد اصلی نمود. بالاخره، پس از يکی دو دقيقه اين طرف، اون طرف کردن کليدها، کليد پيدا شد و بواسطه آن درب انباری نيز بازگشت. فضای تاريک انباری، آتيه را برانداشت که به دنبال کليد برق بگردد و نهايتاً آن را در پشت درب باز شده انباری پيدا کرد و روشن نمود. لامپی 40 وات و بی رنگ پديدار شد، که خود سبب نمايان شدن انبوه گرد و غبار انباری گشت. پيرمرد گام به درون گذاشت و پس از طی چند متر در ميان وسايل قديمی، جلوی کوپه ای ايستاد که با يک پارچه کِرِم رنگ پوشانده شده بود. به آرامی خم شد و گوشه پارچه را گرفت و در حالی که سعی می کرد برای ادامه کارش، فضای لازم را ايجاد نمايد، کمی خود و آتيه و نيلوفر را که اکنون پشت سرش ايستاده بودند، به عقب راند، سپس، پارچه را به آرامی کنار زد. اما همين حرکت ساده نيز سبب شد که اتاق انباری دوباره پر از گرد و غبار شود. چنانکه همگی به سرفه افتاده و دستان خود را جلوی صورت و دهانشان گرفتند.
پس از آنکه فضا کمی تلطيف و قابل تنفس شد. محمودی به تابلوهای همسر مرحومش که روی زمين پشت سرهم چيده شده بودند، اشاره کرد: «اين ها کارهای مريم است که در طول چهل سال زندگی مشترکمان کشيد. البته چندتا از نقاشی های دختری اش هم در ميان بقيه هست. از روی تاريخ پايين طرح ها می توان به زمان دقيق کشيده شدنشان پی برد.»
در اين ميان، نيلوفر که در پشت دخترش ايستاده بود، به جلو آمد و روبروی رديف تابلوها به جلو خم شد و يکی يکی تابلوها را وارسی نمود. زيبايی نقاشی ها فوق العاده بود. مريم در سبک های گوناگون امپرسيونيستی، اکسپرسيونيستی، مينياتور و رئال به طراحی و تصويرگری پرداخته بود. تنوع سبک و کيفيت کارهای مريم نشان از نبوغی عميق در خالقش را نشان می داد که معطوف به تصويرکردن طبيعت و چهره های گوناگون بر بوم کاغذ گشته بود. نيلوفر در گشت و گذار ميان تابلوها، روی تابلوی نهم توقف کرد و آن را از ميان ديگر تابلوها بيرون کشيد. نقاشی، لب ها، بينی و يک چشم زن زيبارويی را نشان می دهد که در حال اشک ريختن بود. تمام طرح بوسيله رنگ های پاييزی کشيده شده و چشمان زن به افق راست خود خيره شده بود. در چشمان زن، غم و ناراحتی بسياری موج می زد. در اين حال، محمودی به تابلو اشاره کرد و گفت، عکس خودشه... روز قبل از مرگش، اين رو کشيد، به تاريخش نگاه کن. نيلوفر به پايين نقاشی چشم دوخت. مريم تاريخ طرح را بر نوزده مرداد 1419 ثبت کرده و در کنارش به آرامی نوشته بود: آخرين من. پيرمرد ادامه داد: «روز وفاتش که يادت هست، درست 24 ساعت قبلش، اين پرتره را از خودش کشيده بود. آن روز من دانشگاه بودم، ولی علی کنار دستش نشسته بود. وقتی که از جنگ برگشت، می توانيم شرح مفصل آن روز را ازش بپرسيم.» نيلوفر که انگار جذب تابلو شده بود، با اجازه از پدرشوهرش آن را به خانه اش برد.

چهارشنبه ۲۱ مهٔ ۲۰۰۸

جنگ در هزار و چهارصد و بيست و شش شمسي – قسمت چهارم

سکانس هفتم: داخلي/ خانه علي محمودي
آقاي محمودي که در خانه عروسش به سر مي برد به صورت زيباي او نگاه کرد. چشم هاي مشکي، موهايي روشن، صورتي کشيده و قدي بلند، او را به زني زيبا بدل کرده بود... در حالي که او خود خالق زيبايي بود و طرح هاي بسياري را به تصوير مي کشيد. تنها نقطه تاريک اين موجود زيبا به خانواده اش بازمي گشت که همگي در زلزله 1397 تهران از بين رفته بودند. آشنايي آن دو به شبي در پانزده سال پيش مربوط مي شد که علي، وي را به عنوان دوستش به خانه آورده و به پدر معرفي نموده بود... آن شب، اگرچه صداي خوشحالي پسرش و عشق بازي او به گوش پيرمرد مي رسيد، اما هنوز به تناسب آن دو اطمينان نداشت... اما ماجراي امروز کاملاً متفاوت بود... اکنون، آن سه نفر، پيرمرد، نيلوفر و آتيه تنها کسان يکديگر بودند که در عين حال در انتظار بازگشت علي به سر مي بردند.
پيرمرد رو به نيلوفر کرد و گفت: مي توني يک پرتره از من بکشي، حسابم مي کنما، مطمئن باش.
زن با نگاه محبت آميزي پاسخ داد: «حتماً، اما دوست داري چه جور پرتره اي از خودت داشته باشي، تمام رخ، نيم رخ يا.... »
پيرمرد گفت: «نه فقط مي خوام ببينم که زن زيبايي مثل تو، چه جوري من پيرمرد مي بينه و تصوير مي کنه.»
نيلوفر: «بگذار اين سبزي ها رو توي يخچال بگذارم، الآن مي يام.»
مدتي بعد، نيلوفر کارهاي آشپزخانه اش را انجام داد و به درون اتاق خوابش رفت، روبروي آينه اتاق ايستاد، موهاي لَخت و بلندش را با يک کش ساده از پشت بست و اطراف آن را شانه نمود ...
در اين ميان، پيرمرد با صداي بلند پرسيد: «آتيه کي مي آد؟ دلم براش تنگ شده...»
نيلوفر در حالي که داشت به دنبال شاسي نقاشي اش مي گشت، پاسخ داد: «انقدر زود، همين ديروز، اومد پيشتون...» پيرمرد با خنده ظريفي پاسخ داد: «عذر مي خوام، ولي خوشبختانه نوه ام ها...»
دقيقه اي بعد، نيلوفر با غرور يک نقاش و وسايل آن، يعني يک شاسي و مداد ب 6 روبروي پيرمرد نشست ... قلم را به دست گرفت و کارش را شروع کرد. دست هاي ظريف او بر روي صفحه کاغذ مي لغزيد و ابروان پر پشت پيرمرد را به تصوير مي کشيد. محمودي در حالي که چايي داغي در دست داشت، به گل هاي سرخ کنار پنجره نگاه مي کرد.
زن نقاش، پيشاني پيرمرد را بلند طرح کرد و چشمانش را درشت و پرنفوذ کشيد، بينی اش را درشت، ته ريشش را بصورتی منظم در تمام صورتش پخش کرد و موهای پر پشت و يک دست سفيدش را با فرقی وسط ترسيم نمود.
نيلوفر روبروی مرد ايستاد و پرتره را تقديم کرد.
پيرمرد، تصوير را به دقت نگاه کرد و گفت: «درست شبيه خودم، خانم نقاش واقعاً زيباست. می دم برام قابش کنند، می زنم توی خونه. بعد از رفتن مريم، همسرم، تمام تابلوهای قبلی خانه را جمع کردم تا من ياد اون نندازند. می دونی که اونم يک نقاش خيلی ماهر بود، توی اين چهل سال زندگی مشترک، ده تا پرتره از من کشيد. همانطور که ديده بودی، تمام خانه پر از نقاشی های او بود. حالا هم تابلوهاش توی زيرزمين است. اگر دوست داشته باشی، می تونم اون هايی را که نديدی، نشونت بدم. ولی به هر صورت، اين اولين تابلويی است که بعد از پنج سال به ديوار آن خانه قديمی می زنم.»
نيلوفر، با لبخندی زيبا پاسخ پيرمرد را داد و گفت، حتماً می يام تا آثاری که از مريم خانم نديدم را هم ببينم....

گزین گويه پنجم: سوپر استار ناپيدا


مروری نشانه شناختی بر فيلم محمد رسول الله


نويسنده: سبحان رضايی



مصطفی عقاد
مصطفی عقاد (2005 – 1930) تهيه کننده و کارگردان سوری اصل هاليوود، معروفيت خود را بيشتر مديون فيلم هايی چون محمد: پيامبر خدا، عمرمختار و سری فيلم های ترسناک هالووين است. او که کودکی خود را در کشورهای اسلامی گذرانده بود در جوانی توانست در دانشگاه کاليفرنيای جنوبی (USC) تحصيلات خود را به اتمام رساند و پس از آن به کمک سام پکينپا وارد هاليوود شده و شغلی هم به عنوان تهيه کننده در شبکه سی.بی.اس آمريکا بيابد.
پس از ساخته شدن فيلم ده فرمان که برداشت سينمايی خوبی از زندگی حضرت موسی بود، فيلم عيسی مسيح، در 1973، با موفقيت بسيار زيادی اکران شد، چنانکه توانست تعداد بيشماری از سينماهای سرتاسر دنيا را به اکران خود وا دارد. اين موفقيت چشمگير فيلم دينی و ديگر انگيزه های شخصی عقاد سبب شد که او تصميم به ساخت زندگی محمد (ص) بگيرد.
او که پيش از اين، تجربه ساخت فيلم بلندی را در کارنامه خود نداشت، مسئوليت نوشتن سناريوی اين کار را به هری کريگ، که يک ايرلندی پروتستان بود، سپرد. کريگ بعد از صرف دو سال تحقيق بر روی اين پروژه، حاصل نهايی خود را برای تأييد به شورای پژوهش اسلامی دانشگاه الازهر مصر سپرد و توانست اعتماد ايشان و همچنين شورای شيعيان لبنان را هم بدست آورد.
از طرف ديگر، آنتونی کوئين که قبلاً بازی در چنين فضايی را در فيلم لارنس عربستان تجربه کرده بود، پذيرفت که در شخصيت حمزه به ايفای نقش بپردازد. اما ساخت اين فيلم، بسيار مشکل تر از آنی بود که عقاد تصور می کرد. آن روزها، اين شايعه پيچيده بود که چارتون استون يا پيتر اوتول بازيگران احتمالی نقش محمد هستند. همين امر سبب شکل گرفتن اعتراضات بسياری شد که نهايتاً عقاد را واداشت، از روحانيون اسلامی، کسانی را به عنوان مشاوران تکنيکی کار برگزيند. از طرف ديگر هنگامی که فيصل، پادشاه عربستان به جمع مخالفين پيوست و مراکش را تهديد به قطع انتقال نفت به آن کشور، که پايگاه اصلی گروه بزرگ سينمايی عقاد بود، نمود، شاه حسن مجبور شد همکاری خود را با سينماگران قطع کند. پس از آن، عقاد توانست نظر سرهنگ معمر قذافی، پادشاه ليبی را به فيلم جلب و او را حاضر به پشتيبانی از اين پروژه کند. بدين ترتيب او بعد از اتمام سکانس های خود در مراکش، ادامه کار را در ليبی دنبال کرد و در اين مسير حتی از سربازان سرهنگ نيز در طيف سياه لشگران فيلم خود استفاده نمود.








در اين ميان، عقاد که برای جذب مخاطب بيشتر، دو نسخه انگليسی و عربی از کارش تهيه می کرد، سکانس های هر دو فيلم را با بازيگران مختلف بصورت متناوب و پشت سر هم ضبط می کرد. او در نهايت توانست در 29 جولای 1976 نسخه انگليسی و سه هفته پس از آن، نسخه عربی را برای اولين بار در لندن، اکران نمايد.
اما واکنش های مخاطبين در برابر اين فيلم، چندان رضايت بخش نبود. در غرب، سرمايه گذاری 35 ميليون دلاری قزافی در فيلم، سبب حساس شدن کار و واکنش منفی فضا به اثر عقاد شد. اين فيلم که در ابتدا با عنوان "محمد، پيامبر خدا" منتشر شده بود، با اظهار نارضايتی مسلمانان و دريافت تهديد بمب گذاری، مجبور شد نام خود را به رسالت تغيير دهد. با اين وجود، وقتی کار به ايالات متحده و کشورهای عربی رفت، بازخوردها، بد و بدتر شد. بسياری از آمريکاييان که با فيلمی روبرو بودند که شخصيت اصلی اش ديده نمی شد، آنرا اثری عاری از زندگی تلقی کردند، در مقابل شورای عالی مساجد جهان در مکه و مجمع ملی پاکستان هر دو فيلم را تحريم نمودند. دانشگاه الازهر نيز که قبلاً موافقت خود را با فيلمنامه اظهار کرده بود، اعلام داشت که اين فيلم، "توهين به اسلام" است. واکنش مسلمانان آمريکا هم چندان متفاوت نبود. گروهی از مسلمانان حنفی که توسط خليفه حماس عبدالخليص هدايت می شدند به ساختمان بنايی برث حمله کردند و بيش از 100 نفر را به گروگان گرفتند. آنها تنها يک خواسته داشتند: لغو نمايش فيلم عقاد. به همين دليل، اولين نمايش فيلم عقاد در آمريکا تنها تا دقيقه 35 ادامه داشت و ادامه آن بخاطر وجود "يک مشکل کوچک سياسی" لغو شد.
با اين وجود بسياری از تماشاگران عادی و برخی از منتقدين، فيلم را پسنديدند، چنانکه منتقد سينمايی نشريه ورايتی، آنرا از نظر تکنيکی، گيرا و پر ابهت خواند.
اثر "رسالت" چه در نسخه انگليسی خود و چه در نسخه عربی اش که با عنوان الرساله منتشر شده و ديالوگ هايش، زمان فيلم را 30 دقيقه طولانی تر کرده بود، نه يک روايت صرفاً تاريخی از زندگی پيامبر اسلام، بلکه يادآور عظمت و شکوه فيلم های کلاسيکی چون لارنس عربستان (ساخته ديويد لين) بود. صحنه های نبرد و تحرکی که در فيلم گنجانده شده بود، حالتی حماسی به آن می داد و موسيقی ويژه اش بر زيبايی آن می افزود.

اما در مجموع، آثاری که چنين سوژه های حساسی را بر می گزينند، همواره بازخورد های غيرعادی دريافت می کنند. پيش از اين مقامات و روحانيون مسيحی نيز سعی کرده بودند برای به تصوير کشيدن مسيح، محدوديت هايی را اعمال کنند، اما وقتی به منافع و مزايای رسانه های جديد پی بردند، نگرش خود را تغيير داده و خلاقانه تر وارد عرصه سينما شدند. در مقابل کشورهای اسلامی که اصلاً با اين نوع موضوعاتی غريب بودند، مقاومت های بيشتری از خود نشان دادند. ولی، مسلمانان آمريکايی که خود در چنين فضايی رشد کرده بودند، از وسايل ارتباطی مدرن برای ارائه خاطرات تاريخی خويش بهره گرفتند و روايت های قابل قبولی از آنها به دنيای امروز ارائه کردند.
پس از نمايش آثار عقاد در 1976 تا اين اواخر ديگر هيچ اثر سينمايی به زندگی پيامبر اسلام نپرداخت. اما در نوامبر سال 2004، انيميشن "محمد، خاتم الانبياء" (ساخته ی ريچارد ريچ) در ايالات متحده اکران شد. اين کار که با سرمايه گذاری شرکت بين المللی بدر صورت گرفته، توانسته است نظر علماء اسلام در دانشگاه الازهر را هم به خود جلب کنند، که اين امر شايد بخاطر ماهيت کارتونی آن و فاصله قابل ملاحظه اش با واقعيت باشد.

محمد، پيامبر خدا
سه مرد، سه پيام رسان فيلم را شروع می کنند. اين سه سوار که با هم حرکت می کنند با فرياد الله اکبری از هم جدا شده و هر کدام به راه خود می روند. آنها مأمورند تا پيام محمد (ص) را به امپراتوری های بزرگ آن روز خاورميانه برسانند و آنها را دعوت به دين اسلام گردانند. يکی از آنها سراغ هراکليوس و روم می رود، ديگری به قصر خسرو پرويز پا می گذارد و سومی نيز موکواکيس، امپراتور مصر را ملاقات می کند. اين شروع با سوال هراکليوس و پاسخ آن فرستاده به پايان می رسد: «محمد، فرستاده خدا، کی چنين اختياری به او داده ...... خداوند محمد را از راه رحمت به راهنمايی بشر فرستاد.» پس از اين است که تيتراژ آغاز می گردد.
تماشاگر به سال ها پيش يعنی زمان شروع رسالت پيامبر بازمی گردد. در اين ميان نريشن، تصاوير، ديالوگ ها و شخصيت پردازی ها همه و همه توصيفگر آن روز شهر مکه اند. ابوطالب، عموی پيامبر در چارچوب دری ايستاده است که زياد، فرزند خوانده رسول الله به سوی او می آيد تا از محمد سوال کند، ابوطالب که از او خبری ندارد، پاسخ عجيبی می دهد: «.... مردان از بالای کوه، دنيا را بهتر می بينند.» دوربين به بالای کوه می رود و تا درون غار، پيش می آيد، تصوير به سياهی می گرايد و اين صوت به گوش می رسد، اِقرا، بِسمِ رَبّکَ الَّذیِ خَلَق ....» عقاد، اينگونه لحظه اولين وحی محمد را به دنيای سينما می کشاند. اما اين پيامبر نيست که اطرافيانش را از خبر رسالتش آگاه می سازد، بلکه اين بازيگر زياد است که در اين صحنه، وظيفه ی سخنگويی اين شخصيت بزرگوار اما ناپيدا را بر عهده دارد.






ممنوعيت تصويری که علماء اسلام بر عقاد تحميل کرده اند سبب شده که نماد شخصيت هايی چون پيامبر، زنان و کودکان او و صحابه بزرگش هيچکدام اجازه حضور بارز سينمايی نيابند. در اين ميان، افرادی مثل زياد، حمزه و يا بلال حکم سخنگويانی را يافته اند که در سکانس های مختلف بجای سوپر استار فيلم حرف می زنند. اما متود توصيفی که عقاد از ايشان در پی گرفته است، تأثير شگفت انگيزی بر ساخت هنری او بر جای می گذارد. محمد (ص) در جايگاه مخاطب می نشيند، حمزه به چشم بيننده نگاه می کند و با پيامبر سخن می گويد. گاهی نيز نقش های تاريخی پيغمبر به ديگران سپرده می شود، فرماندهی جنگ بدر که در نسخه حقيقی اش توسط رسول الله صورت گرفته، اين بار در نسخه سينمايی خود به دستان حمزه سپرده می شود. آری هيچ وقت نمی توان، اسطوره های بزرگ را به تصوير کشيد، چراکه اين بازتاب، مرگ آن نماد فرهنگی را به دنبال خواهد داشت. شايد از نظر سازندگان فيلم، اين نشانه نامرئی بهتر می توانست شخصيت بزرگترين اسطوره مسلمانان را به ذهن متبادر کند. اين روش، بازتاب همان ابهامی است که همواره در زندگی ما وجود دارد. ابهام است که تقدس را برای ما خلق می کند و رنگ و لعابی بس درخشنده به آن می بخشد. ابهام است که انا بَشرٌ مثلکم را دست نيافتنی می کند. حال اگر سينمای هاليوودی بخواهد اين شيشه تار را بشکند، چرا حافظان سنت نبايد در برابر آن بايستند؟ اين راهبرد، چيز چندان عجيبی هم نيست. ما از حوزه های دم دستی مثل تبليغات تجاری و پروپاگاندا گرفته تا عبادت و اسطوره پروری های روزانه خود همواره از آن استفاده می کنيم و در واقع کارکرد ابهام، همين است. اين ذهن است که از ويترين دال به عمق مرجع حرکت می کند. حال در اين فيلم، "دال" خود دوربين (مخاطب) است و مرجع، پيامبری است که به دنبال مساوات، نيکوکاری، توحيد و خداپرستی در مکه و مدينه گام بر می دارد و رد پا برجا می گذارد. اساساً سازندگان اين فيلم سعی کرده اند از مسلمانان اوليه چهره ای آسمانی را به تصوير بکشند اما انگار در وسايل ايشان، هيچ دال بهتری جز چشمان بيننده برای سوپراستار فيلم پيدا نمی شده است.
پس از صحنه غار حرا و ايمان آوردن جمعی از مکيان، عقاد به شرح و وصف اذيت و آزار مسلمانان بدست کفار می پردازد و در دو سکانس عمده که يکی شکنجه بلال به دست اميه و ديگری شکنجه گاه ضعفاء در مکه است به اين موضوع می پردازد و نمونه ای دراماتيک از اين جريان تاريخی را خلق می نمايد.
چند پله آنطرف تر در جنگ بدر، اهل مکه که شب پيش از نبرد به پايکوبی و ميگساری مشغول بوده اند، با لباس های رنگارنگ در برابر مسلمانانی که يکسره سفيد پوشيده اند، قرار می گيرند. اين جنگ به فرمان خدا و با اعلام قواعد خاص اسلام در هنگام جنگيدن، که زنان، کودکان، کشاورزان، درختان و بي گناهان را از درگيری و آسيب دور می دارد، شروع می گردد. در صحنه های ضد و خورد فيلم که در جريان جنگ های بدر و احد به خوبی ديده می شود، همواره سعی شده که اثر در حد و اندازه نمونه های برجسته آن روز سينما تهيه شود و از منظر تکنيکی، فيلم، نمونه ای قابل قبول باشد.
ديگر خصوصيت ويژه ای اين فيلم، پرداخت خاص زنان در آن می باشد. از زنان پيامبر، هيچکدام جز خديجه که يکبار هنگام اسلام آوردنش و يکبار هم هنگام مرگش، مخاطب از او خبردار می شود، ديگر ذکری به ميان نمی آيد. حتی وقتی که توده جمعيت اطراف رسول الله را می گيرند، زنان در حاشيه قرار گرفته و نزديک پيامبر ديده نمی شوند. در مقابل در ميان اهل مکه، هند همسر ابوسفيان يکی از چهره های اصلی فيلم و از دشمنان برجسته محمد (ص) می باشد. از طرف ديگر در چند مجلس جشنی که در ميان ايشان برگزار می شود، ما زنان رقاصی را هم مشاهده می کنيم که در بين کفار به رقص و پايکوبی می پردازند.
اما شواهد تاريخی، درب های بسته ديگری را هم باز می کنند. محمد(ص) بر خلاف مسيح، شخصيتی زاهدمسلک نداشت، چنانکه تعدد ازواج او و سخنانش پيرامون زنان، اين امر را به خوبی نشان می دهد. اما چه چيزی باعث شد که عقاد زنان را تقريباً از جانب رسول الله حذف کند؟
از طرف ديگر فيلم "رسالت" در مورد مؤمنان اهل کتاب، رويکرد منحصر به فردی دارد. برخلاف مسيحيان که حداقل چندين بار در طول فيلم به تصوير کشيده می شوند، هيچ شخص يهودي در طول فيلم جای نمي يابد. اما پيامبر و ياران او بارها و بارها از حقوق مساوی يهوديان و مسيحيان با مسلمانان در مدينه و ضرورت احترام به ايشان و آيين شان سخن می گويند. ولی در مورد درگيری ها و ضد و خوردهای مسلمانان صدر اسلام با يهوديان، اثر همچنان خود را ساکت نگه می دارد.
در جای جای فيلم، عقاد بر اين نکته تأکيد می کند که پيامبر از خشونت و از شمشير متنفر بوده و استفاده از آن را تنها برای دفاع و احقاق حق جايز می داند. در صحنه هايی چون هنگام تصميم گيری ايشان برای جنگ بدر و يا تسليم شدن کفار و ورود مسلمانان به مکه، اين مفاهيم به خوبی نمايان است. در پايان فيلم، نريشنی که پس از اذان بلال بر روی خانه کعبه، بيان می شود، دوباره بر پيام انسانيت پيامبر و عدم انتقام او تأکيد می کند و حمايت از ضعفاء، مساوات فررزندان آدم و قيامت را يادآوری می کند. فيلم "رسالت" با نمايش تصاويری از مساجد مختلف دنيا به پايان می رسد و در نهايت آسمان سرخی با اين جمله نمايان می گردد: «پيروزی بر قلوب آدميان.»
اثر عقاد را از ديدگاه های مختلف می توان بررسی کرد. در واقع اين کار بر آمده از نگاه خاص يک مسلمان مدرن به خاطرات تاريخی خويش است که تلفيقی عجيب را پديد آورده است. عقاد در فيلمش بيش از همه بر همخوانی اسلام و مسيحيت تأکيد می کند، چنانکه از همان صحنه های اول فيلم، به هراکليوس امپراتور روم، بيش از خسرو و موکواکيس پرداخته می شود و بصورت تلويحی نگاه مثبت او به اسلام اظهار می شود. از طرف ديگر در سکانسی که مسلمانان پيش پادشاه حبشه می روند، جعفر سخنگوی مسلمانان بر تشابهات اسلام و مسحيت دست می گذارد و با خواندن آياتی از سوره مريم، تأييد و تأکيد اسلام بر مسيح و آيين او را يادآور می شود. پس از اين پادشاه، نتيجه ای خاص می گيرد: "آنچه عيسی می گويد و آنچه محمد شما می گويد، مثل دو شعاع نور از يک چراغ است ..... تفاوت بين ما و شما فاصله ای به باريکی همين خط است.»
از طرف ديگر، با آنکه پيامبر بارها و بارها در طول رسالتش از عدم رهبانيت خود و دينش سخن می گويد، و سيره های متفاوتی که درباره ايشان نوشته شده، او را شوهری نيکو و برجسته نشان می دهد، اما عقاد در روايت خود ترجيح می دهد که محمد (ص) را بنا به انتظار مسيحيان از پيامبران و مقدسين، زاهد و تارک لذات دنيا معرفی کند.
اين فيلم، نسخه ای از زندگی پيامبر است که خوانايی بيشتری با مسيحيت و مدرنيته دارد، در حالی که تفاوت های آنها را مسکوت می گذارد. "رسالت" بر تساوی مردان و زنان، آزادی انسان ها و بردگان، ضرورت دستگيری از ضعفاء، محبت به همسايه و قرآن به عنوان تنها معجزه رسول الله تأکيد می کند و عقاد نيز در مصاحبه ای که پس از نمايش فيلمش در 1976 انجام داد، منظور خود را چنين بيان می کند: «من اين فيلم را همچون پلی در دره ميان دنيای اسلام و جهان غرب می نگرم....»







سال 2004 بعد از گذشت حدود 30 سال از نمايش فيلم، علماء الازهر مصر دوباره بر تأکيد خود از تحريم فيلم عقاد پای فشردند و عقاد يک سال پس از آن در حمله انتخاری مسلمانان به هتل اقامت او در اردن کشته شد. تراژدی مرگ عقاد در اين است كه قاتلين او مدافع چيزی هستند كه خودش تلاش داشت با هنرش آن سوء تفاهم ها را از بين ببرد. کشتن او، کشتن يک فرد عادی نيست بلکه مرگ نمادی است که بر تلفيق سنت و مدرنيته و همخوانی اسلام و غرب، بستر می گستراند...




منابع:

1. احمدی، بابک، 1371، از نشانه های تصويری تا متن، انتشارات مرکز
2. ضميران، محمد، 1382، درآمدی بر نشانه شناسی هنر
3. پی استون، برايان، 1383، مفاهيم مذهبی و کلامی در سينما، ترجمه ی اميد نيک فرجام، انتشارات بنياد سينمايی فارابی
4. ساسانی، فرهاد، 1380، نشانه های معنوی در سينما
5. کرمی، مهران، 21 آبان ماه 1384، مرگ نمادها، روزنامه شرق
6. خاتمی، محمد، 3 آذرماه 1384، سخنرانی در مراسم يادبود مصطفی عقاد، خبرگزاری مهر





7. Bakker, Freek, 2006, The Image of Muhammad in The Message, the First and only Feature film about the Prophet of Islam, Taylor & Francis Group





دوشنبه ۱۹ مهٔ ۲۰۰۸

جنگ در هزار و چهارصد و بيست و شش شمسی – قسمت سوم



سکانس ششم: داخلی/ بيمارستان
دکتر سراسيمه از پله های بيمارستان بالا آمد، دکمه آسانسور را فشار داد و منتظر آمدن آسانسور شد. دستی بر موهايش کشيد و شروع به قدم زدن در جلوی در نمود. ناگهان درب آسانسور باز شد و پزشک به سرعت وارد اتاقک گشت و دکمه طبقه پنجم را فشار داد. آسانسور به سرعت به سمت بالا رفت و در طبقه پنجم ايستاد. دکتر وارد سالن شد و سراغ اتاق 57 را گرفت... وارد اتاق گشت... پيش از او سه پرستار و يک روبات بالای سر بيمار حاضر شده بودند. پرشک شروع به چک کردن دستگاه های حياتی بيمار می کند، بيمار همچنان بر تخت می لرزد... ناگهان، صوت يکنواخت دستگاه سنجش قلب بلند شد. قلب که از ايست قلبی بيمارش آگاه شده بود، سريع فرمان شُک داد. روباتی که کنار تخت ايستاده بود، کمی جلو آمد و دستانش را بر روی سينه عريان علی محمودی گذاشت... با عبور جريان الکتريسيته از دستان ربات، اولين شک به بيمار وارد می گردد، دکتر دستور شُک دوباره را می دهد... شُک دوم نيز وارد می شود، اما بيمار خيال بازگشتن ندارد.... شُک سوم... ولی باز هم چيزی تغيير نمی کند. برای دفعه چهارم، دکتر خود دستگاه شک را از دستان روبات جدا می کند و شک را به بيمار وارد می کند... اما مرگ، اين انسان را با خود ربوده است. پزشک می گويد، برای آخرين بار و پنجمين شک را وارد می کند...ولی بازگشت و احيايی در کار نيست.
علی محمودی به سردخانه منتقل می شود. پزشک و پرستارها با قيافه هايی مأيوس به رفتن اين بيمار خوش سيما که با ترکش موشک پاره پاره شده و اکنون نيز به يک تکه گوشت بی روح بدل گشته است، نگاه می کنند... دکتر به سراغ تلفن می رود و شماره ارتش را گرفته و خبر مرگ علی محمودی را می دهد. مسئول تلفن بدون کوچکترين نشانه ناراحتی و تأسفی، از پزشک تشکر می کند و اطلاعات جديد را وارد کامپيوتر می کند.